منوچهر خان حكيم
50
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
خوردهاى ، الحال دست و گردن تو را بسته بر سر راه خاور به دارت كشيده ، تيرباران مىكنم تا دل اسكندر و پدرت از براى تو بسوزد . اى بىدولت ! تو را به خاطر مىرسد كه بر من حكمرانى خواهى كرد ؟ محمد شيرزاد ، دست بر خنجر كرده كه از جا برخيزد كه دارو كار خود را كرده ، بر زمين نقش بست . فيروز نهيب داد كه دست و گردنش را بستند و خود به بزم عشرت مشغول شد و اشارت كرد كه محمد را به معرض خطاب آوردند . گفت : اى خيرهسر ! خود را چه مىبينى ؟ محمد گفت : خود را مانند شيرى مىبينم كه به تزوير به چنگ روباهى افتاده باشد . فيروز گفت : اى بىسعادت ! در بند منى و با من درشتى مىكنى ؟ محمد گفت : اى حرامزادهء محيل « 1 » ! تو مگر به قوت بازو مرا گرفته [ اى ] كه چنين تهديد افتادن مىكنى ؟ اين بگفت و سرپا نشست و قوّت كرده ، هر بندى كه بر يال و بال او بود چون تار عنكبوت گسيخته گرديد . پس از جا برجسته روانهء تخت فيروز شد كه فيروز خود را از تخت به زير انداخت ؛ بيرون آمد كه مركبى حاضر بود ، زين كرده سوار شده ، بدر رفت كه محمد روى بدان جماعت آورد . ايشان گفتند : اى دلاور ! ما را به تصدّق سر خود ببخش . از آنجا كه ترحّم محمد بود ، ايشان را بخشيد و آن جماعت اموال فيروز را مجموعا گذاشتند و بدر رفتند . محمد سوار شده متوجّه خاور شد . اما چون به خاور رسيد و سراغ كاروانسرا پرسيده داخل شد . چون چشم خواجه بر محمّد افتاد ، از جا جسته او را استقبال نمود و احوال فيروز پرسيد . محمد قضيه را تماما از براى بهرام بيان نمود و گفت : بفرستيد كه اموال فيروز را بياورند . پس بهرام چند نفر غلام خود را با شتران زاغچشم فرستاده ، رفتند و اموال فيروز را به خدمت محمد آوردند كه محمد آن مالها را تماما به خواجه بهرام بخشيد . اما روز ديگر ، محمد و خواجه بهرام باهم نشسته بودند ( 31 ) كه غلام جمشيد خاورى داخل شد و گفت : اى خواجه ! امر جمشيد خاورى شده كه اگر سنگ و جواهر و عقيق و فيروزه هرچه مقدور بشود برداشته به بارگاه بياريد ، هركدام كه قبول باشد بردارد . پس بهرام ، طبقى جواهر در ميان خوان گذاشته متوجّه خدمت جمشيد شد .
--> ( 1 ) . محيل : حيلهگر .